تبليغاتX
گلستاني پر از ياس

گلستاني پر از ياس

<<به گلستان یاس های زیبا خوش آمدید>>

توکل

توکل

شما بچّه تان را هر اندازه زحمتش بكشيد هر اندازه لباسهايش را تر و تميز بكنيد. هر اندازه كه شستشو كنيد، پاك كنيد، پاكيزه كنيد، يك كبوتر سفيد را كه نگاهش مي كنيد. از بچّه شما خيلي نظيف تر است. نه حمام دارد، نه وسائل بهداشتي، نه خانه مرتب و منظّم.

امّا شما از سر تا پاي او يك لكه نمي بينيد. اينچنين خودش را تميز، پاك و نظيف مي كند. اما شما خودتان را نگاه كنيد، دو روز يا حتّي يك روز شانه نكنيد، سرتان يك جوري مي شود، دم بدم بايد، يا شانه دستتان باشد، يا حواستان جمع باشد در حاليكه آنچنان هم مو نداريد.

اما اگر به سر تا پايش پر از مو است، هيچ شانه و وسيله هم ندارد، گاهي يك گربه را مي بينيد هيچ كس هم تميزش نمي كند، از سر تا پايش يك موي كثيف، يك لكه، يا يك ذره گرد خاك، نيست. حيوانات وحشي به مراتب، از اين حيوانات اهلي هم تميزترند.

شما مثلاً قرقاول را نگاه كنيد، پرهايش منظم، مرتب، از سر تا پايش يك دانه پري كه نامرتب باشد، اصلاً نمي بينيد، مرغابي را نگاه مي كني، تميز، پاك، نظيف، خوب او شغلش اين است كه توي آب برود. خدا يك جوري پرش را درست كرده كه وقتي از آب در مي آيد، خود به خود خشك است.

شما يك گنجشك را بيندازيد توي آب، بايد سه ساعت لاي حوله بگذاريد و گرمش بكنيد، تا اين پرهايش خشك شود. ببينيد خدا مسائل مرغابي را در خودش گذاشته، كه آب در درونش نفوذ نكند. اين لجن مي خورد ولي اينقدر تميز است. نوكش را تا آخر منقار مي كند وسط لجنها و كرم را در مي آورد و مي خورد، خوراكش همين كرم كثيف و آلوده است. اما پرش چقدر نظيف و تميز است.

انسان حظ مي كند وقتي نگاه به يك مرغابي مي كند. نگاه به راه رفتنش، نگاه به شنا كردنش، نگاه به وقارش، خوب چون اينها خود را به خدا سپرده اند، خدا هم اينها را در دستش گرفته و به اين خوبي آنها را ساخته است.

ما اگر خودمان را به دست خدا بدهيم، كمتر از يك مرغابي نيستي.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علي  | 

پرسش: امتحان الهی چه فایده ای برای انسان ها دارد؟

پرسش: امتحان الهی چه فایده ای برای انسان ها دارد؟

پاسخ: اگر برنج و خاک با هم مخلوط باشد، وقتی می خواهید بخوری خاک دارد و اگر بخواهید دور بریزید برنج داخلش هست. تا غربال نکنید نمی توانید تصمیمی روی آن بگیریدد، نه پختنی است نه دور ریختنی. انسان ها را هم باید از هم جدا کرد و این به غیر امتحان امکان ندارد، چرا که همه خود را پاک و بی گناه می دانند، اما وقتی به انواع بلاها و مصیبت ها و .. . امتحان شدند مؤمن از منافق، راستگو از دروغ گو و ... . جدا می شود.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علي  | 

غفلت از محبوب

غفلت از محبوب

مجنون براي ديدن ليلي در مسيري كه محلّ عبور او بود چند روز به انتظار نشست تا اينكه در نيمه هاي يك شب از شدّت خستگي همانطور كه بر سر راه نشسته بود خوابش برد. همان وقت ليلي از آنجا عبور كرد و وقتي ديد مجنون به خواب رفته است چند گردو جلوي او گذاشت و رفت. وقتي مجنون بيدار شد و گردوها را ديد فهميد ليلي آمده و رد شده است و با اين گردوها با او حرف زده و گفته است تو عاشق نيستي و بايد بروي گردوبازي كني، عاشق كه خواب به چشمش راه ندارد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علي  | 

اخلاق اسلامى و آفات لسان

اخلاق اسلامى و آفات لسان 
غيبت و نمامى از بدترين اوصاف اخلاقى در زندگى بشر است ، اوصافى كه از كينه توزى و عناد باطن نشئت گرفته و پرونده شومى در ديوان محاسبات از انسان بيادگار مى گذارد، شايسته است هر چه زودتر مؤ من قلب خويش را از اين پليديها پاكسازى نمايد.
غيبت مكن غيبت شوى ، چاه مكن در او افتى  
حضرت جعفربن محمد الصادق عليه السلام فرمود: غيبت مكن كه در معرض غيبت قرار مى گيرى و براى برادرت چاه مكن كه خودت در آن فرو مى افتى :
گناه شنونده غيبت برابر غيبت كننده است : اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: گناه شنونده غيبت همانند غيبت كننده است .
غيبت در اسلام احكامى دارد، و از نظر فقه اسلامى حق الناس است و تا غيبت شونده رضايت ندهد، خداوند نيز از او نخواهد گذشت ، همين طور اگر شنونده غيبت با رغبت ، بشنود، غيبت كسى را كه پشت سر و در غياب او بدگويى مى كنند، گناه غيبت كننده و شنونده غيبت يكسان است . يعنى شنونده غيبت فضاحت و رسوائى غيبت شونده را رضايت مى دهد و در افشاى اسرار و ارتكاب گناه غيبت كننده ، شركت نموده است .
در غياب مسلمين پرده درى نكنيد 
رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: به غيبت حرام مسلمانان خود را مشغول نسازيد، و عيوب و زشتيهاى آن را جستجو نكنيد.
شخصيت و آبروى مردم را كه در حفظ آن مى كوشند با ذكر بعضى معايبشان خرد نكنيد، اين عيوب و زشتى ها در همه هست چه بهتر كه به خود بنگريم .

همه عيب خلق ديدن نه مروتست و مردى     نگهى به خويشتن كن كه همه گناه دارى .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط علي  | 

جوابي به خواهر گراميم در مورد خودارضايي

جوابي به خواهر گراميم در مورد خودارضايي

خواهر گرامى در مورد موضوع مد نظرتان نكات زير ارايه و بيان مى گردد كه اميدواريم دستورالعمل ها را نيك به كار گيريد و مطالب گفته شده را سخت باور كرده و به آن عمل كنيد تا هماى سعادت در سراى دنيا و عقبى با شما هم آوا و از اين رهگذر خانه آخرت ما نيز آبادان گردد.

1-خواهر گرامى عمل انجام شده بى ترديد از گناهان كبيره است و خداوند براى افراد مبتلا به آن عذابى سخت وعيد داده است و افزون بر آن پيامدهاى منفى اين عمل بسيار زياد است و دامنه تأثير آن از بيماريهاى جسمى تا اختلالات روحى و روانى را در بر مى گيرد، لذا بايد متوجه زشتى اين عمل بود و از عمق قلب خود آن را ناپسند شماريد و دامن خود را از آن پاك سازيد ازاين رو پيامدهاى منفى اين عمل در ذيل بيان مى گردد. از طرفى عواقب اخروى آن در روايات بيان شده است كه شما جهت اطلاع مى توانيد از كتاب گناهان كبيره، شهيد دستغيب و گناهان شناسى، رسولى محلاتى و كتاب ديگرى به همين نام از آقاى تهرانى بهره بگيريد و با پشتوانه علمى، به صورت قطعى به ترك آن روى آوريد.

2- بعد از اطلاع از گناه بودن اين عمل و پى بردن به زشتى آن و پيامدهاى منفى و عواقب ناگوار آن بايد در صدد توبه برآييد. توبه اى واقعى كه ديگر به سراغ آن نرويد و از عمق جان خود پشيمان باشيد كه نشان اين پشيمانى ترك كامل آن عمل است و الا شيطان در برابر تمام تصميمات قطعى ما مخالفت مى ورزد و در صدد مانع تراشى است. بنابراين با توبه واقعى براى هميشه با آن عمل خداحافظى كنيد و در اين مسير ابتدا بر خدا توكل كنيد و آستين همت به كمر زده به دستورالعمل هاى زير سخت پايبند باشيد.

3- دانشجوى گرامى خواهشمند است به منظور نيل به قله پاكى و طهارت كه مطلوب هر انسانى است به تمام روشهاي جلوگيري از خودارضايي كه در پستهاي قبل نوشته ام عمل كنيد و حتى براى يك لحظه آنها را فراموش نسازيد و بدانيد كه تنها عمل ره گشا است و الا اگر عمل نكنيد، چه بسا موجب دلسردى شما مى شود.         


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط علي  | 

جلوگیری از خودارضایی يا استمناء

روشهايي براي جلوگيري از استمناء و خودارضايي

1- سعي كنيد به هنگام خواب شكم شما بيش از حد معمول پر نباشد.

2- از پوشيدن لباس هاي تنگ و چسبان اجتناب كنيد.

3- از نگاه كردن به مناظر، فيلم ها و تصاوير تحريك كننده جداً خوداري كنيد و به محض مواجه شدن با اين امور چشم خود را بسته و يا به زمين و يا آسمان نگاه كنيد، دوستان، آنقدر اينترنت مطالب خوبي دارد كه لزومي ندارد تصاوير منحرف را نگاه كنيد.

4- از شنيدن و خواندن مباحث و مطالب جنسي و حتي شوخي هاي جنسي و تحريك كننده و فكر كردن در اين امور جداً پرهيز كنيد.

5- از خوردن مواد غذايي كه محرك است مانند: خرما، پياز، فلفل، تخم مرغ، گوشت قرمز، غذاهاي پر چرب، حتي المقدور اجتناب و به ميزان ضرورت اكتفا كنيد.

6- قبل از خواب حتماً مثانه خود را تخليه نماييد.

7- از نوشيدن افراط گونه آب و مايعات پرهيز كنيد(به خصوص شب ها و قبل از خوابيدن).

8- هيچ گاه بدن عريان خود را در آينه نگاه نكنيد.

9- از دست ورزي اندام جنسي خود اجتتاب كنيد و به هيچ عنوان و تحت هيچ شرايطي دست ورزي نكنيد مخصوصا هنگامي كه در رختخواب هستيد.

10- هرگز به رو نخوابيد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط علي  | 

چرا اسلام موسيقي را حرام كرده و فلسفه حرمت آن چيست؟

چرا اسلام موسيقي را حرام كرده و فلسفه حرمت آن چيست؟

گرچه رواج فوق العاده انواع موسيقى مانع از آن است كه بسيارى از افراد در اين باره درست فكر كنند و منطقى بينديشند و مطابق طرز تفكر نادرستى كه عده اى به آن سخت پايبندند (متداول شدن هر چيز را دليل بر بى عيب بودن آن مى گيرند) حاضر به مطالعه در اطراف اثرات شوم و زيانبار موسيقى نيستند. ولى افراد واقع بين هيچ گاه به اين مقدار قناعت نخواهند كرد و براى پى بردن به واقعيتها، على رغم شيوع آنها همواره مى كوشند و مطالعه مى كنند.

موسيقى از چند نظر قابل مطالعه است:

1- از نظر زيانهاى جسمى و اثرات شومى كه روى دستگاه اعصاب انسان مى گذارد آقاى دكتر «ولف ادلر» پروفسور دانشگاه كلمبيا مى گويد: بهترين و دلنوازترين نواهاى موسيقى، شوم ترين آثار را روى سلسله اعصاب انسان مى گذارد؛ مخصوصا وقتى كه هوا گرم باشد اثرات نامطلوب آن شديدتر مى گردد.

دكتر «آلكسيس كارل» فيزيولوژيست و زيست شناس معروف فرانسه مى نويسد: ارضاى وحشيانه شهوات ممكن است جلب نوعى اهميت كند ولى هيچ چيز غير منطقى تراز يك زندگى كه به تفريح بگذرد نيست. كاهش عمومى هوش و نيروى عقل ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط علي  | 

امير المؤمنين عليه السلام و ابوبكر

امير المؤمنين عليه السلام و ابوبكر

امام جعفر صادق عليه السّلام بواسطه پدران گرامش عليهم السّلام گويد: وقتى مردم با أبو بكر بيعت كرده و با امام علىّ عليه السّلام آن رفتار نمودند، پيوسته أبو بكر نسبت به حضرت أمير عليه السّلام اظهار انبساط و خوشروئى كرده، و از انقباض و گرفتگى علىّ بن ابى طالب حيران و دل‏نگران بود، به همين خاطر بسيار مايل بود با او خلوتى داشته و عقده دل او را گشوده و رضايت خاطر آن حضرت را به هر ترتيب فراهم نمايد، تا عرض كند كه چرا بيعت را پذيرفته با اينكه هيچ رغبت و ميلى به آن نداشته است.

بنا بر اين از آن حضرت درخواست نمود كه ساعتى را براى مذاكره خصوصى انتخاب نمايد. پس مجلس برپا شد و أبو بكر اين گونه سخن آغاز نمود: اى أبو الحسن، به خدا سوگند كه اين جريان روى تبانى و اقدام و رغبت و حرص من صورت نگرفت، و در آن هيچ اعتمادى به خود نداشتم كه بتوانم از پس اين امر بر آمده و امور امّت را آن طور كه بايد اداره كنم. و من فاقد هر گونه قدرت مالى و كثرت عشيره بودم، تا از آن طريق اساس نقشه خود را استوار نمايم. پس براى چه از من دلتنگ و ملول بوده و آن را كه در باره من نشايد تصوّر مى‏كنى، و با نظر بغض و عداوت به من مى‏نگرى؟!

أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود: اگر به اين امر رغبت و ميلى نداشتى، براى چه خود را به آن حاضر نموده و در اين عمل پيش‏قدم شدى؟

أبو بكر گفت: بخاطر حديثى بود كه از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله شنيدم كه فرموده: «براستى كه خداوند امّت مرا بر گمراهى و خطا جمع نمى‏كند»، و چون جمع ايشان را ديدم از همان فرمايش پيروى نموده و هرگز گمان نبردم كه اجماع امّت خلاف هدايت و از گمراهى باشد، و به همين خاطر تن به اين تكليف سپردم، و اگر مى‏دانستم حتّى يك نفر هم از اين امر امتناع خواهد ورزيد بطور مسلّم از پذيرش آن خوددارى مى‏كردم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط علي  | 

نامه ای به خدا

نامه ای به خدا

بار خدايا من همان بنده گناهكارت هستم

مي دانم مرا هميشه به خاطر داري

مي دانم دستانت هميشه همراهم بوده و هست.

آري مي دانم

مي دانم تنها در سختي ها تو بودي كه در كنار اين بنده كوچكت بودي

تنها تو بودي اي مهربانترينم

از آن هنگام تولد

و تا زماني كه خاك هاي سرد گورستان تنم را بلرزاند تو بامن خواهي ماند.

خداوند مهربانم سلام ...

من بنده شرم زده و تقصير کارت را بپذير

خدا جونم امروز خيلی دلم گرفته، خودت هم ميدونی چرا ؟!

چون ديگه کمتر سراغتو می گيرم

 چون سرگرم هيچ و پوچ دنيا شدم

 شايد بگی اين بنده هر وقت کم مياره سراغمو می گيره اما باور کن خيلی سر درگم شدم.

 خدا جونم کاشکی به قدرت و حکمتت همون راهی که می دونی ميون بر نزديکی منو وتو هست را پيش روم می ذاشتی .

 خودتم می دونی يه بنده درمونده هيچ جايی امن تر از درگاه تو نداره

 خيلی وقته که ديگه فهميدم بايد حرف دلمو به خودت بگم.

 فهميدم که شنوا تر از تو هيچ کسی نيست .

خدا جونم غم تو دلمه و تو فقط می تونی معنا کنی

نمی دونم، اين عقل هم ديگه جز توجيه کارهای پوچ و اشتباه ، هيچ به قول خودت صراط مستقيمی رو برامون روشن نمی کنه .

خدايا بدون که اين بنده ات تو هيچ کدوم از کارای نادرستش غرضی نداشته .

بدون که می خواد آسمون دلش رو صاف کنه اما به کمک تو نياز داره .

خدای خوبم، هميشه تو شب، تو آسمون  تيره  و پر ستاره شب برات می نويسم

اما به همين تاريکی و سياهی زيبای شب هات قسمت می دم که آسمون دل منو صاف و روشن کنی.

خداجونم نااميدي بدترين دردي است که اميدوارم هيچوقت به آدمهات نچشوني.

خدا جونم چه قدر خوب ميشد هميشه با رضايت تو به زندگي ادامه مي داديم.

كاش ما را در امتحاني قرار ندي که نتونيم سربلند ازش بيرون بياييم.

خدايا زندگي شيرينه اما درست و سالم زندگي کردن خيلي سخته.

خدايا گاهي آدم فکر مي کنه که درست زندگي مي کنه و بعد

سالها متوجه اشتباهش ميشه و گاهي ميخواد تصميم درست بگيره اما ناتوانه.

خدايا تو تنها کسي هستي که ميتوني و اجازه داري به جاي ما تصميم بگيري و درست بخواهي.

خدايا دست ما را بگير و رها مکن حتي اگه خودمون با بي احتياطي اونو رها کرديم.

گاهي مثل بچه ها اين فرشتگان بيگناه و پاک آرزو مي کنم يک جايي در کنارت مي نشستم و از همه تلخي هاي زندگي رها مي شدم و با عطر دلنواز کرمت و لذت حضورت به آرامش مي رسيدم.

خداجونم مي دونم كه از همه چيز و از همه كس به من نزديكتري و بخاطر همين ازت مي خوام كه هيچوقت منو رها نكني و ازم دور نشي.

راستي خداي خوبم، من نمي دونم كه الان يوسف فاطمه، مهدي صاحب زمان كجاست ولي هرجا كه هست سلام منو بهش برسون و بهش بگو كه خيلي دوسش دارم و ازت مي خوام كه هر چه زودتر ظهور اون حضرت رو برسوني.

خداي خوبم ببخش كه زياد حرف زدم ولي مي خواستم يخورده باهات درد دل كنم.

خداجونم خيلي دوست دارم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علي  | 

داستانی بسیار شیرین و جالب

محمّد بن عيسي بحريني‏

موقعي كه شهر بحرين در تصرّف فرنگيان بود، شخصي از مسلمين را به حكومت آنجا گماشتند تا موجب آبادي بيشتر آنجا شود و بهتر بتواند به وضع اهالي رسيدگي كند. اين والي مردي ناصبي بود. به علاوه وزيري داشت كه تعصبش از وي بيشتر بود، وزير نسبت به اهل بحرين كه دوست‏دار اهل بيت«عليهم السلام» بودند، اظهار دشمني مي كرد، و براي نابودي و زيان رساندن به آنها حيله‏ها مي انگيخت.

يك روز وزير در حالي كه اناري در دست داشت نزد والي رفت و انار را به او داد.

والي ديد بر روي پوست انار نوشته است: لا اله الا اللَّه محمد رسول اللَّه ابوبكر وعمر وعثمان وعلي خلفاء رسول اللَّه. وقتي به دقّت آن را نگريست، ديد كه اين عبارت به طور طبيعي در پوست انار نوشته شده به طوري كه گمان نمي رفت ساختة دست بشر باشد و از اين حيث در شگفت ماند!

والي به وزير گفت: اين دليل روشن و برهان محكمي است بر ابطال مذهب رافضي‏ها (شيعيان). نظر تو در بارة مردم بحرين چيست؟

وزير گفت: اين جماعت متعصّب مي باشند و منكر دلائل هستند، امر كن آنها را حاضر نمايند و اين انار را به آنها نشان بده، اگر پذيرفتند و به مذهب ما درآمدند شما ثواب فراوان برده‏ايد، و چنانچه نپذيرفتند و همچنان بر گمراهي خود باقي ماندند، آنها را در قبول يكي از سه چيز مخيّر گردان: يا حاضر شوند با ذلت و خواري مثل يهود و نصاري جزيه بدهند، و يا جوابي براي اين دليل روشني كه نمي ‏توان آن را ناديده گرفت بياورند، و يا اينكه مردان آنها كشته شوند و زنان و اولاد ايشان اسير گردند و اموالشان را به غنيمت بگيريم.

والي رأي وزير را مورد تحسين قرار داد و فرستاد علما و افاضل و نيكان و نجبا و بزرگان شيعة بحرين را حاضر نمودند و انار را به آنها نشان داد و گفت: اگر جواب كافي و قانع‏كننده‏اي نياوريد يا بايد كشته شويد و اسير گرديد و اموالتان ضبط شود، و يا همچون كفّّار جزيه بپردازيد.

آنها چون انار را ديدند سخت متحيّر گشتند و نتوانستند جواب شايسته‏اي بدهند، رنگ صورتشان پريد و بندهاشان به لرزه افتاد. سپس بزرگان آنها به والي گفتند: سه روز به ما مهلت بده شايد بتوانيم جوابي كه مورد پسند واقع شود بياوريم و گرنه هر طور مي خواهي ميان ما حكم كن.

والي هم به آنها مهلت داد، رجال بحرين در حالي كه هراسان و مرعوب و متحيّر بودند، از نزد والي بيرون آمده مجلس گرفتند و به مشورت پرداختند. آنگاه بنا گذاشتند كه از ميان صلحا و زهّاد بحرين ده نفر و از ميان آن ده نفر، سه نفر را انتخاب كنند. چون چنين كردند به يكي از آن سه نفر گفتند تو امشب را برو بيابان و تا صبح مشغول عبادت باش و از خداوند به وسيلة امام زمان ياري بخواه! او هم رفت و شب را به صبح آورد و چيزي نديد، ناچار برگشت و جريان را به آنها اطلاع داد.

شب دوّم هم نفر دوم را فرستادند و او نيز مانند شخص نخست برگشت و خبري نياورد و بر اضطراب و پريشاني آنها افزود.

آنگاه نفر سومي را كه مردي پاك سرشت و دانشمند بود و نامش محمّد بن عيسي بود، خواستند و او شب سوّم را با سر و پاي برهنه روي به بيابان نهاد. آن شب، شب تاريكي بود. محمّد بن عيسي تمام شب را مشغول دعا و گريه و توسّل به خدا بود كه شيعيان را از آن بليّه، رهائي بخشد، و حقيقت مطلب را براي آنها روشن سازد و براي حل مشكل متوسّل به حضرت صاحب الزمان«عليه السّلام» گرديد.

در آخر شب ناگاه ديد مردي او را مخاطب ساخته و مي گويد: اي محمّد بن عيسي! چه شده كه تو را بدين حالت مي بينم، و براي چه به اين بيابان آمده‏اي؟ گفت: اي مرد مرا به حال خود واگذار. من براي كار بزرگ و مطلب مهمّي بيرون آمده‏ام كه آن را جز براي امام خود نمي گويم، و شكوة آن را نزد كسي مي برم كه اين راز را بر من‏ آشكار سازد گفت: اي محمّد بن عيسي! صاحب الامر من هستم. مقصودت را بگو، گفت: اگر تو صاحب الامر مي باشي داستان مرا مي داني و نيازي نداري كه من آن را شرح بدهم.

فرمود: آري تو به خاطر مشكلي كه انار براي شما ايجاد كرده و مطلبي كه بر آن نوشته شده، و تهديدي كه والي نموده است به بيابان آمده‏اي!

محمّد بن عيسي وقتي اين را شنيد به طرف او رفت و عرض كرد: آري اي آقاي من! شما مي دانيد كه ما چه حالي داريم شما امام و پناهگاه ما مي باشيد و قادر هستيد كه اين خطر را از ما برطرف سازيد، به داد ما برس!

حضرت فرمود: اي محمّد بن عيسي! وزير ملعون درخت اناري در خانة خود دارد. قالبي از گِل به شكل انار در دو نصف ساخته و در هر نصفي از آن قسمتي از آن كلمات را نوشته است، آنگاه آن قالبِ گلي را روي انار نهاده و در وقتي كه انار كوچك بوده در آن گذاشته و آن را محكم بسته است.

آنگاه به مرور كه انار بزرگ شده آن نوشته در پوست انار تأثير بخشيده تا به اين صورت درآمده است! فردا مي روي نزد والي و به او مي گوئي: جواب تو را آورده‏ام ولي حتماً بايد در خانة وزير باشد. وقتي به خانة وزير رفتيد به سمت راست خود نگاه كن كه اتاقي مي ‏بيني.

آنگاه به والي بگو: جواب تو در همين اتاق است. وزير مي خواهد از نزديك شدن به اتاق سر باز زند ولي تو اصرار كن! و سعي كن كه از آن بالا بروي، وقتي ديدي وزير خودش بالا رفت تو هم با او بالا برو و او را تنها مگذار مبادا از تو جلو بيافتد! هنگامي كه وارداتاق شدي، در ديوار آن سوراخي مي ‏بيني كه كيسة سفيدي در آن است. آن را بردار كه خواهي ديد قالب گِليِ انار كه براي اين نقشه ساخته است، در آن كيسه است. سپس آن را جلوي والي نهاده و انار را در آن بگذار تا حقيقت مطلب براي او روشن گردد!

و نيز به والي بگو: ما معجزة ديگري هم داريم و آن اينكه داخل اين انار جز خاكستر و دود چيزي نيست، اگر مي خواهي صحّت آن را بداني به وزير بگو آن را بشكند وقتي وزير آن را شكست دود و خاكستر آن به صورت و ريش او مي پاشد. وقتي محمد بن عيسي اين سخنان را از امام شنيد بسيار مسرور گرديد و دست مبارك امام را بوسيد و با مژده و شادي مراجعت نمود.

چون صبح شد رفتند به خانة والي و همان طور كه امام دستور داده بود عمل كرد، و وزير رسوا شد.

سپس والي رو كرد به محمّد بن عيسي و پرسيد چه كسي اين را به تو خبر داد؟ گفت: امام زمان ما و حجّت پروردگار. پرسيد امام شما كيست؟ او هم يك يك ائمه را به وي معرفي كرد تا به امام زمان«عجّل الله تعالي فرجَه الشّريف» رسيد.

والي گفت: دستت را دراز كن تا من گواهي دهم كه نيست خدائي مگر خداوند يگانه و اينكه محمد بنده و پيامبر اوست و خليفة بلا فصل بعد از او اميرالمؤمنين «عليه السّلام» است، آنگاه اقرار به تمام ائمه تا آخر آنها نمود و ايمانش نيكو گشت. سپس دستور داد وزير را به قتل رساندند و از مردم بحرين معذرت خواست و نسبت به آنها نيكي نمود و آنها را گرامي داشت. ناقل حكايت گفت: اين حكايت نزد اهل بحرين مشهور و قبر محمّد بن عيسي در آنجا معروف است و مردم به زيارت آن ميروند.

بحارالانوار/ج۵۲/ص۱۷۸

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علي  | 

مردي از اهل كاشان‏

مردي از اهل كاشان‏

مردي از اهل كاشان كه عازم حج بيت اللَّه بود، به نجف اشرف آمد.

وي در آنجا سخت بيمار شد به طوري كه پاهايش خشك شد و قادر بر راه رفتن نبود. همراهان وي او را به يكي از صلحا كه در يكي از اتاقهاي مدرسه جنب حرم مطهر سكني داشت، سپردند و خود به حج رفتند.

صاحب اتاق هم هر روز بيمار را در اتاق مي گذاشت و درب آن را قفل كرده به عزم گردش و طلب روزي به بيابان مي رفت. يك روز بيمار به صاحب اتاق گفت: دلم گرفته و ديگر از ماندن در اين اتاق وحشت مي كنم. امروز مرا بيرون ببر و در جايي رها كن و هر جا ميخواهي برو! صاحب اتاق هم مرا برد به طرف مقام قائم «صلوات اللَّه عليه» كه در بيرون نجف اشرف (در گورستان وادي السلام) واقع است، و مرا در آنجا نشانيد. سپس پيراهن‏خود را در حوض آنجا شست و روي درختي كه در آنجا بود پهن كرد و رفت به بيابان.

من هم در آنجا تنها ماندم و در بارة سرنوشت خود مي انديشيدم. ناگاه ديدم جواني خوش سيما و گندمگون داخل صحن مقام صاحب الزمان شد و به من سلام كرد.

سپس به طرف مقام قائم رفت و چند ركعت نماز با خشوع و خضوع كه كسي را بدان حالت نديده بودم، خواند بعد از آن كه از نماز فارغ شد آمد نزد من و احوالم را پرسيد. من گفتم: مبتلا به يك بيماري شده‏ام كه راحتي ندارم. خداوند نه شفا ميدهد كه بهبودي يابم و نه جانم را مي ستاند كه آسوده شوم. گفت: غمگين مباش به زودي خداوند هر دوي آنها را به تو مي ‏دهد، اين را گفت و رفت. وقتي او رفت ديدم پيراهن روي زمين افتاده است. برخاستم آن را برداشتم و شستم و دوباره روي درخت پهن كردم.

سپس دربارة خود به فكر فرو رفتم و پيش خود گفتم: من قبلا قادر نبودم از جا برخيزم و حركت كنم، چطور شد كه اين طور شدم؟! هنگامي كه متوجه شدم ديدم اثري از آن بيماري در من نيست، آن موقع يقين كردم كه وي امام زمان«عليه السّلام» بوده است. از آنجا بيرون آمدم و نظري به بيابان افكندم و كسي را نديدم و بي ‏اندازه پشيمان شدم.

وقتي صاحب اتاق آمد، احوالم را پرسيد و از وضع من متحيّر شد. من هم ماجرا را به او خبر دادم و او هم بر آنچه از دست او و من رفته بود، حسرت خورد.

سپس با او به اتاق رفتيم. اهل نجف مي گفتند: او همين طور سالم ماند تا موقعي كه حاجي ها و رفقاي او آمدند. وقتي آنها را ديد و مدتي اندك با آنها به سر برد، دوباره مريض شد و از دنيا رفت و در صحن مطهر مدفون گرديد. آنچه حضرت به وي خبر داده بود كه هر دو مقصودت عملي خواهد شد، آشكار گرديد. اين حكايت نزد اهل نجف مشهور بود، موثقين و نيكان آنها آن را به من خبر دادند.

بحارالانوار/ج۵۲/ص۱۷۶

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علي  | 

مقدّس اردبيلي

مقدّس اردبيلي

جماعتي از علماء از سيد فاضل ميرعلام  براي من (علامه مجلسي) حكايت كردند كه گفت: در يكي از شب ها در صحن مطهر حضرت امير المؤمنين «عليه السّلام» بودم.

آن موقع قسمت عمده شب گذشته بود. در اثنائي كه در صحن گردش مي كردم ديدم‏ شخصي از مقابل من به طرف حرم منوّر امير المؤمنين«عليه السّلام» مي رود. وقتي نزديك رفتم ديدم استاد بزرگوارم مولانا احمد اردبيلي«قدس اللَّه روحه» است، من خود را از وي پنهان نگاه داشتم تا اينكه به طرف درب حرم آمد، در بسته بود، ولي به مجرد رسيدن او در باز شد و او داخل حرم گرديد. شنيدم كه سخن مي گويد، مثل اينكه با كسي درِ گوشي حرف مي زند؛ آنگاه از حرم بيرون آمد و در بسته شد من هم از عقب سر او رفتم، تا از شهر نجف خارج شد و به سمت مسجد كوفه رفت. من دنبال او بودم ولي او مرا نمي ‏ديد.

همين كه وارد مسجد كوفه گرديد، رفت به سمت محرابي كه حضرت امير المؤمنين «عليه السّلام» در آنجا شهيد شد، و مدتي در آنجا ايستاد سپس برگشت و از مسجد بيرون آمد و آهنگ نجف كرد. من همچنان پشت سر او بودم تا اينكه رسيديم نزديك مسجد حنّانه. در آنجا سرفه‏ام گرفت، بطوري كه نتوانستم خودداري كنم. وقتي صداي سرفه مرا شنيد برگشت نگاهي به من كرد و مرا شناخت. پرسيد تو ميرعلام هستي؟ گفتم: آري.

گفت: اينجا چه مي كني؟

گفتم: از موقعي كه شما وارد صحن‏ مطهّر شديد تاكنون همه جا با شما بوده‏ام، شما را به صاحب اين قبر مطهّر قسم مي دهم آنچه امشب بر شما گذشت از اول تا آخر به من اطلاع دهيد. گفت: مي گويم ولي به اين شرط كه تا من زنده‏ام، به كسي نگوئي! وقتي به وي اطمينان دادم فرمود: در پاره‏اي از مسائل علمي فكر مي كردم و حل آن برايم مشكل بود. به دلم گذشت كه بروم خدمت امير المؤمنين«عليه السّلام» و حل آن مشكل را از آن حضرت بخواهم. موقعي كه به در حرم رسيدم چنان كه ديدي درِ بسته برويم گشوده شد و داخل حرم گرديدم و از خداوند مسألت نمودم كه شاه ولايت جواب سؤالم را بدهد.

ناگهان صدائي از قبر منوّر شنيدم كه فرمود: برو به مسجد كوفه و از قائم ما سؤال كن، زيرا او امام زمان تو است، من هم آمدم پهلوي محراب و آن حضرت را آنجا ديدم. مسأله خود را پرسيدم و حضرت جواب آن را مرحمت فرمود و اينك به منزل برمي گردم.

بحارالانوار/ج۵۲/ص۱۷۴.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علي  | 

بر آوردن خواسته هاي قلبي پدر و پسر

بر آوردن خواسته هاي قلبي پدر و پسر

محمّد بن علي بن ابراهيم بن موسي بن جعفر«عليه السلام» مي گويد: مخارج زندگي بر ما تنگ شد، پدرم به من گفت: بيا نزد امام حسن عسكري«عليه السلام» برويم، زيرا كه مردم نقل مي كنند كه آن حضرت داراي صفت سخاوت است.

من گفتم: او را مي شناسي؟

گفت: از او چيزهايي شنيده ام ولي هرگز او را نديده ام.

پس به قصد رسيدن به خدمت آن حضرت حركت كرديم، پدرم در بين راه گفت: چه خوب مي شود كه آن حضرت پانصد درهم به ما بدهد كه با دويست درهم آن، مخارج خود را تأمين كنيم و با دويست درهم آن، قرض خود را بپردازيم و صد درهم آن را، براي نفقة خود صرف كنيم. من هم در دل خود گفتم اي كاش آن حضرت سيصد درهم به من مرحمت كند كه با صد درهم آن مركبي بخرم و صد درهم آن را صرف نفقه كنم و صد درهم را خرج جامه و لباس نمايم و به شهر جبل بروم.

چون به درب خانة آن حضرت رسيديم غلام آن حضرت بيرون آمد و گفت: عليّ بن ابراهيم و پسرش محمّد وارد شود. وقتي بر آن حضرت وارد شديم سلام عرض كرديم. امام حسن عسكري«عليه السلام» به پدرم فرود: اي علي! چه چيز باعث شد كه تا به حال، نزد ما نيايي؟

پدرم گفت: اي آقاي من! خجالت مي كشيدم كه ترا با اين حال ملاقات كنم.

چون از خدمت آن حضرت بيرون آمديم غلام آن حضرت آمد و يك كيسه پول به پدرم داد و گفت: اين پانصد درهم است! دويست درهم آن براي مخارجت است و دويست درهم آن براي قرضت و صد درهم نيز براي نفقه مي باشد.

سپس كيسه اي به من داد و گفت: اين هم سيصد درهم است! صد درهم آن را براي خريدن مركب قرار بده و صد درهم بري مخارجت است و صد درهم نيز براي نفقه است و به سوي جبل نرو بلكه به سوي سوراء برو.

پس من همانطور كه حضرت فرموده بود عمل كردم و به سوراء رفتم و در آنجا ازدواج كردم و بسيار ثروتمند شدم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علي  | 

تواضع و محبّت شيران درنده (زينب كذّابه)

تواضع و محبّت شيران درنده (زينب كذّابه)

مي گويند: در زمان متوكّل زني ادعا كرد كه: من زينب دختر فاطمة زهرا«عليها السلام» مي باشم. متوكّل؛ بزرگان آل ابوطالب و اولاد عبّاس و قريش را طلبيد.

همه گفتند: اين زن دروغ مي گويد، حضرت زينب«عليها السلام» در فلان سال وفات كرده است. آن زن گفت: اينها خودشان دروغ مي گويند، من از مردم پنهان بودم وكسي از حال من مطّلع نبود تا اينكه اكنون ظاهر شده ام.

متوكّل قسم خورد كه بايد از روي حجّت و دليل، ادّعاي او را باطل كرد.

آنها گفتند: بفرست تا امام هادي«عليه السلام» بيايد، شايد او از روي حجّت ، ادّعاي اين زن را باطل كند. پس متوكّل، امام هادي«عليه السلام» را طلبيد و جريان را با وي مطرح كرد. حضرت فرمود: دروغ مي گويد، زينب«عليها السلام»  در فلان سال وفات كرد.

متوكّل گفت: دليلي بر بطلان حرف او بيان كن.

حضرت فرمود: حجّت بر بطلان سخن او اين است كه گوشت فرزندان فاطمه«عليها السلام» بر درندگان حرام است، او را نزد شيران بفرست، اگر راست گفته باشد شيران او را نمي خورند. متوكّل به آن زن گفت: چه مي گوئي؟

زن گفت: مي خواهد مرا به اين وسيله بكشد.

حضرت فرمود: اينجا گروهي از فرزندان فاطمه«عليها السلام» مي باشند، هر كدام را كه مي خواهي بفرست تا اين مطلب برايت روشن شود.

در اين هنگام صورت هاي همه تغيير يافت، بعضي گفتند: چرا به ديگري حواله مي كند و خودش نمي رود؟

متوكّل گفت: اي ابالحسن! چرا خود به نزد شيران نمي روي؟

حضرت فرمود: هر گونه ميل تو است، اگر مي خواهي من به نزد درندگان مي روم.

متوكّل اين مطلب را غنيمت دانست و گفت: خود شما نزد درندگان برويد.

پس نردباني گذاشتند و حضرت داخل آن درندگان شد و در آنجا نشست. شيران خدمت آن حضرت آمدند و از روي خضوع سر خود را در جلوي آن حضرت بر زمين مي نهادند. آن حضرت دست بر سر شيران مي ماليد و امر كرد كه كنار بروند. پس همگي از آن حضرت اطاعت كردند و به كناري رفتند. وزير متوكّل گفت: اين كار به صلاح ما نيست، زود آن حضرت را بيرون بياور تا مردم اين مطلب را از او مشاهده نكنند.

پس متوكّل از امام هادي«عليه السلام» خواست كه بيرون بيايد، همين كه آن حضرت پا بر نردبان گذاشت، شيران دور آن حضرت جمع شدند و خود را بر جامة آن حضرت مي ماليدند. حضرت اشاره كرد كه برگردند. پس آنها برگشتند و حضرت بالا آمد و فرمود: هر كس گمان مي كند كه از اولاد فاطمه است، داخل اينجا شود. در اين هنگام آن زن گفت: من ادّعاي باطلي كردم و من دختر فلان مرد هستم فقر باعث شد كه من اين نيرنگ را بزنم. متوكّل گفت: او را نزد شيران بيفكنيد تا او را بدرند. پس مادر متوكّل شفاعت او را نمود و متوكّل او را بخشيد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علي  | 

بينا كردن چشمان كور

بينا كردن چشمان كور

محمّد بن ميمون مي گويد: در ايّامي كه امام جواد«عليه السلام» كودك بود و حضرت رضا«عليه السلام» هنوز به خراسان نرفته بود امام رضا«عليه السلام» سفري به مكّه نمود و من نيز در خدمت آن حضرت بودم.

چون خواستم مراجعت كنم به آن حضرت عرضه داشتم: من مي خواهم به مدينه بروم، كاغذي براي ابوجعفر محمّد تقي«عليه السلام» بنويس تا من ببرم.

امام رضا«عليه السلام» تبسّمي فرمود و نامه اي نوشت. من آن را به مدينه آوردم و در آن وقت چشمان من نابينا شده بود. موفق خادم، حضرت جواد«عليه السلام» را در حالي كه در مهد جاي داشت آورد و من نامه را به آن حضرت دادم. امام جواد«عليه السلام» به موفق فرمود: مهر را از نامه بردار و آن را باز كن.

پس موفق، مهر را از كاغذ برداشت و آن را مقابل آن حضرت گشود. پس حضرت آن را ملاحظه كرد، آنگاه فرمود: اي محمّد! احوال چشمت چگونه است؟

عرض كردم: اي فرزند رسول خدا! چشمم عليل شده و چنانچه مشاهده مي فرمائي بينائي از او رفته است. پس آن حضرت دست مبارك خود را به چشمان من كشيد و  ازبركت دست آن حضرت چشمان من شفا يافت. پس من دست و پاي آن جناب را بوسيدم و در حالي كه بينا بودم از خدمتش بيرون آمدم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علي  | 

كمك خواستن گنجشك

كمك خواستن گنجشك

سليمان جعفري مي گويد: در داخل باغي در خدمت حضرت امام رضا«عليه السلام» بودم، ناگهان در مقابل آن حضرت گنجشكي بر زمين نشست و شروع به صيحه زدن و اضطراب نمود كرد.

امام رضا«عليه السلام» به من فرمود: اي فلاني! آيا مي داني كه اين گنجشك چه مي گويد؟ گفتم: نه.

حضرت فرمود: مي گويد ماري مي خواهد جوجه هاي مرابخورد؛ پس اين عصا را بر دار و به داخل خانه برو و آن مار را بكش.من عصا را گرفتم و داخل خانه شدم و ديدم ماري در آنجاست پس آن را كشتم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علي  | 

شروع شدن باران و بند آمدن آن به دعاي امام رضا«عليه السلام»

شروع شدن باران و بند آمدن آن به دعاي امام رضا«عليه السلام»

مي گويند: چون مأمون، عليّ بن موسي الرّضا«عليه السلام» را وليعهد كرد و مدتي بر آن گذشت، فيض آمدن باران منقطع شد.

چون اين خبر به مأمون رسيد نگران شد و كسي را به خدمت امام رضا«عليه السلام» فرستاد كه اگر به طلب باران به صحرا مي رفتيد بد نبود.

امام رضا«عليه السلام» فرمود: بلي امشب جدّم رسول خدا«صلي الله و عليه و آله و سلم» را با اميرالمؤمنين«عليه السلام» در خواب ديدم، فرمودند كه روز دوشنبه به دعاي استسقاء بيرون برويد كه حقّ تعالي به دعاي تو باران را نازل خواهد كرد.

چون روز دوشنبه شد، امام رضا«عليه السلام» بيرون آمد و به منبر رفته و اداي حمد الهي و نعمت رسالت نموده و دعا كرد.

مقارن دعاي آن حضرت، رعد و برق و ابر و باد به هم رسيد و باز متفرّق شد.

امام رضا«عليه السلام» فرمود: اين ابر از فلان زمين است. وهمچنين ده ابر آمد و رفت و چون ابر يازدهم رسيد، حضرت فرمود: اين ابر از آن شماست، امّا ملازم شما خواهد بود تا شما را خانه هايتان برساند و بعد از آن چندانكه شما بخواهيد خواهد باريد.سپس مردم به طرف خانه هاي خود رفتند و چون به منازل خود رسيدند، باران شروع شد و چنان باريد كه دشت و بيابان را سيراب گرداند و حوضها و بركه ها را پر كرد. سپس مردم آمدند و گفتند: ديگر بس است كه اگر باريدن باران ادمه پيدا كند خرابي مي رسد و خانه ها خراب مي شود.پس امام رضا«عليه السلام» دعا فرمود و باران بند آمد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علي  | 

شفاي مريض

شفاي مريض

 پسر بطائني از پدرش نقل كرد كه گفت: وقتي وارد مدينه شدم سخت مريض بودم بطوري كه هر كس مي ‏آمد نمي شناختم، بعلت تب شديدي كه داشتم حواس خود را از دست داده بودم، اسحاق بن عمار به من خبر داد كه سه روز در مدينه ماندم يقين داشتم كه تو مي ميري، خواستم در نماز و دفنت شركت كنم.

 ولي بعد از رفتن اسحاق، من به هوش آمدم به دوستانم گفتم، كيسه پولم را بگشائيد و صد دينار بيرون آوريد و بين دوستان تقسيم كنيد. حضرت موسي بن جعفر«عليه السلام» برايم ظرف آبي فرستاد. آورنده ظرف گفت: حضرت موسي بن جعفر«عليه السلام» فرموده اين آب شفاي تو است ان شاء اللَّه، بياشام. همين كه آب را آشاميدم حالم خوب شد و آن ناراحتي معده كه داشتم برطرف گرديد. بعد خدمت موسي بن جعفر«عليه السلام» رفتم، فرمود: اي علي چند مرتبه اجل، تو را فرا رسيد.

سپس به جانب مكه رفتم، در آن حال اسحاق بن عمار را ديدم، گفت: بخدا قسم سه روز در مدينه ماندم يقين داشتم تو خواهي مرد، بگو ببينم چه شد. من كار خود را به او گفتم و توضيح دادم كه حضرت موسي بن جعفر «عليه السّلام» فرمود خداوند چند مرتبه بمن عمر تازه داده و گرفتار اين ناراحتي شده‏ام. بعد گفتم اي اسحاق او امام پسر امام است با اين دليل‏ها مي توان امام را شناخت.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علي  | 

گفتگو با ملك الموت براي مهلت دادن به زن شيعه

گفتگو با ملك الموت براي مهلت دادن به زن شيعه

عبدي كوفي مي گويد: زنم به من گفت: از ملازمت امام صادق«عليه السلام» محروم شده ام، اگر به حجّ مي رفتم و به خدمت آن حضرت مي رسيدم، سعادت عظيمي بود.

به او گفتم: به خدا قسم كه در دست من هيچ مالي نمي باشد.

گفت: من مقداري زيور آلات و رخت زيادي دارم، آنها را ببر و بفروش. پس من آنها را فروختم و اسباب سفر را مهيّا كردم و حركت كرديم چون به مدينه رسيديم او بيمار شد و روزي كه داخل مدينه شديم به مردن نزديك شده بود.

من خانه اي گرفتم و زنم را به آن حال گذاشته و به خدمت امام صادق«عليه السلام» رفتم. چون سلام كردم از حال او پرسيد.

گفتم: او در حال احتضار بود كه من به خدمت شما آمدم و شايد كه الان مرده باشد. امام صادق«عليه السلام»تأملي نموده و فرمود آيا به خاطر اين موضوع ناراحت هستي؟

گفتم: بلي اي فرزند رسول خدا. حضرت فرمود: ناراحت نباش! حق تعالي اورا شفا داد. پس به خانه برگشتم و ديدم كه صحيح و سالم نشسته است.به او گفتم: بر تو چه گذشت؟

او گفت: وقتي كه تو رفتي من وقت مرگم شده بود،كه ناگهان شخصي آمد و از من پرسيد: حالت چگونه است؟

گفتم: اينك ملك الموت به قبض روح من آمده است. گفت: يا ملك الموت!

ملك الموت در جواب او گفت: لبّيك اي امام من!

او فرمود: مگر حقّ تعالي به تو امر نكرده است كه فرمانبردار ما باشي؟

ملك الموت گفت: بلي! چنين است. فرمود: پس من به تو امر مي نمايم كه بيست سال ديگر به او مهلت بدهي.

ملك الموت گفت: شنيدم و اطاعت كننده ام.

بعد هر دو از نزد من بيرون رفتند و آن شخص دو جامه و عمّامه اي با مشخصّات چنين و چنان پوشيده بود. و نشانه هاي امام صادق«عليه السلام» را در آن موقعي كه من در خدمت آن حضرت بودم را بيان كرد.

پس ماجراي خود را با امام صادق«عليه السلام» و صحبتهاي آن حضرت را به او گفتم و معلوم شد كه آن لحظه اي كه حضرت تأمّل كرد و بعدش فرمود كه خداي تعالي او را شفا داد، مشغول صحبت با ملك الموت بوده است.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علي  | 

گفتگوي مرد شامي با روح معذّب پدر

گفتگوي مرد شامي با روح معذّب پدر

ابو عيينه مي گويد: در خدمت حضرت امام محمّد باقر«عليه السلام» بودم كه مردي داخل شد و گفت: من از اهل شام هستم، شما را دوست مي دارم و از دشمنان شما بيزاري مي جويم. من پدري داشتم كه بني اميّه را دوست مي داشت و با مكنت و دولت بود و جز من فرزندي نداشت و در رمله سكونت داشت و باغي داشت كه در آن خلوت مي نمود.

چون مُرد هر چند به دنبال اموالش گشتم آنها را پيدا نكردم و هيچ شكّ و شبهه اي نيست كه محض دشمني و عداوتي كه با من داشت آن مال را پنهان و از من مخفي ساخته است.

امام باقر«عليه السلام» فرمود: دوست داري كه پدرت را بنگري و از وي سؤال كني كه آن مال را كجا قرار داده است؟

عرض كرد: آري! سوگند به خدا كه به اين كار بسيار نيازمند مي باشم.

پس امام باقر«عليه السلام» مكتوبي نوشت و آن را مهر كرد، آن گاه به آن مرد شامي فرمود: اين نوشته را به جانب بقيع ببر و در وسط قبرستان بايست، آن گاه با آواز بلند، بگو كه: يا درجان، پس شخصي كه عمّامه اي بر سر دارد نزد تو حاضر مي شود، اين مكتوب را به او بده و بگو: من فرستادة محمّد بن علي هستم و از وي هر چه مي خواهي بپرس. مرد شامي آن مكتوب را گرفت و رفت.

ابو عيينه مي گويد: چون روز ديگر فرا رسيد خدمت حضرت ابي جعفر«عليه السلام» رفتم تا از حال آن مرد آگاه شوم، ناگهان آن مرد را بر درب خانة آن حضرت ديدم كه منتظر اجازة ورود بود. پس اجازه دادند و همگي داخل شديم، آن مرد شامي عرض كرد: خدا بهتر مي داند كه علم خود را در كجا قرار دهد. همانا شب گذشته به بقيع رفتم و به آنچه فرمان داده بوديد رفتار كردم.

در همان ساعت آن شخصي كه شما مشخّصاتش را فرموده بوديد آمد و به من گفت:از اينجا جاي ديگر نرو تا پدرت را حاضر كنم.

پس رفت و با مردي سياه كه دور گردنش ريسماني سياه بود و زبان خود را از تشنگي مانند سگ بيرون آورده بود حاضر شد و گفت: اين پدر تو است هر چه كه مي خواهي از او بپرس. گفتم: وي پدر من نيست.

گفت: پدر تو است لكن شرارة آتش جهنّم و عذاب دردناك، او را بدينگونه كرده است. رو به آن سياه كردم و گفتم: تو پدر من هستي.

گفت: بلي. گفتم: اين چه حال است كه داري؟!

گفت: اي فرزند! من دوستدار بني اميّه بودم و ايشان را بر اهل بيت پيغمبر«عليهم السلام» برتر مي شمردم، از اينرو خداي تعالي مرابه اين عذاب و اين عقوبت مبتلا گرداند، و چون تو دوستدار اهل بيت«عليه السلام» بودي و من با تو دشمن بودم از اينرو تو را از مال خودم محروم نمودم و آن را پنهان كردم ولي امروز از اين اعتقاد و از اين كارم، سخت نادم و پشيمان هستم. اي فرزند! به طرف آن باغ برو و زير فلان درخت زيتون را حفر كن و آن مال را كه صد هزار درهم مي باشد را بردار. پنجاه هزار درهم آن را به حضرت محمّد بن علي«عليه السلام» تقديم كن و بقيّه راخودت بردار.

امام باقر«عليه السلام» فرمود: زود باشد كه به اين مرده نفعي برسد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علي  | 

ثروتمند شدن اعجاز انگيز شيعه فقير و پريشان

ثروتمند شدن اعجاز انگيز شيعة فقير و پريشان

شخصي مي گويد: در خدمت امام زين العابدين«عليه السلام» بودم، مردي از شيعيان وي به خدمت آن حضرت آمد و اظهار عيالمندي و پريشاني نمود و چهار صد درهم قرض خواست.

در اين هنگام امام سجّاد«عليه السلام» به گريه افتاد. چون سبب گرية آن حضرت را پرسيدند، ايشان فرمود: كدام محنت عظيم تر از اين كه آدمي، برادر مؤمن خود را پريشان و قرض دار ببيند و نتواند براي او كاري انجام دهد.

چون مردم از آن مجلس بيرون رفتند يكي از منافقان گفت: عجيب است كه او يك بار مي گويد كه آسمان و زمين مطيع ماست و يك بار مي گويد كه از اصلاح حال برادر مؤمن خود عاجز هستيم.

آن مرد فقير و پريشان، از شنيدن اين سخن آزرده شد و به خدمت امام سجّاد«عليه السلام» رفت و گفت: اي فرزند رسول خدا! كسي چنين گفت و آن سخن بر من سخت آمد چندان كه محنتها و پريشاني هاي خود را فراموش كردم.

امام سجّاد«عليه السلام» فرمود: به درستي كه خداي تعالي به تو گشايش عطا خواهد فرمود. سپس كنيز خود را صدا زد و فرمود: آنچه كه به جهت افطار من آماده كرده اي را بياور. كنيزك دو قرص نان جو خشك شده را آورد. سپس امام سجّاد«عليه السلام» فرمود: اين قرصها را بگير كه در خانة ما به غير از اين چيزي نيست وليكن حقّ تعالي به بركت اين قرصها، به تو نعمت و مال بسياري عطاء مي فرمايد.

پس آن مرد، دو قرص نان را گرفت و به بازار رفت و نمي دانست كه با آنها چكار بكند. نفس و شيطان نيز وسوسه اش مي كردند كه: نه دندان طفلان مي توانند اين قرصهاي نان را بجوند و نه شكم تو و اهل و عيال تو را سير مي كند و نه طلبكاري اين را از تو قبول مي كند.

پس در بازار مي گشت تا آنكه به يك ماهي فروش رسيد كه يك ماهي در دستش مانده بود و هيچ كس آن را از او نمي خريد. مرد فقير به او گفت: بيا و اين يك قرص نان جو را با اين ماهي عوض كنيم. ماهي فروش قبول كرد و ماهي را داد و يكي از آن دو قرص نان را گرفت.

سپس مرد فقير رفت و بقـّالي را ديد كه اندكي نمك با خاك ممزوج شده دارد كه هيچ كس آن را از او نمي خرد، پس گفت: بيا اين نمك را بده و اين قرص را بگير. مرد بقّال قبول كرد و نمك را داد و آن قرص را گرفت. سپس مرد فقير به خانه رفت و در فكر بود كه ماهي را پاك كند.

در اين هنگام متوجّه شد كه كسي درب خانه را ميزند، چون بيرون آمد ديد آن ماهي فروش و آن بقّال قرصهاي جو را پس آورده اند و مي گويند: دندان طفلان ما نمي توانند اين قرص را بجوند و ما نمي دانستيم كه تو از روي فقر و پريشاني اين قرصها را به بازار آورده اي! حال اين نان هاي خود را بگير و آن ماهي و نمك را نيز به خودت بخشيديم.

آن مرد، ايشان را دعا كرده و به داخل خانه برگشت، و چون طفلانش  نتوانستند آن نانها را بخورند سراغ آماده كردن ماهي رفتند. چون شكم ماهي را شكافتند، ديدند دو دانة مرواريد در شكم ماهي قرار دارد كه بهتر از آن در هيچ صدف و دريائي نباشد، پس خدا را بر آن نعمت شكر كردند.

آن مرد در اين فكر بود كه چگونه آن مرواريدها را بفروشد و با آنها چكار بكند كه شخصي از طرف حضرت امام زين العابدين«عليه السلام» آمد و پيغام آورد كه امام سجّاد«عليه السلام» مي فرمايد: خداي تعالي به تو گشايش اعطاء نمود و از پريشاني خلاص شدي، اكنون طعام ما را به ما ردّ كن كه آن را به غير از ما كسي نمي خورد. پس آن شخص، آن دو قرص را خدمت حضرت امام سجّاد«عليه السلام» برد و آن حضرت با آن افطار كرد.

آن درويش، نيز مرواريدها را با قيمت بسيار بالائي فروخت و احوالاتش خوب و نيكو گرديد و وي يكي از ثروتمندان گرديد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علي  | 

حضرت نوح و امام حسين«عليه السلام»

حضرت نوح و امام حسين«عليه السلام»

زماني كه خداوند عزّوجلّ اراده فرمود كه قوم نوح را هلاك كند به او وحي فرستاد كه چوب درخت ساج را بشكاف. پس چون آن را شكافت، نفهميد كه چگونه به وسيلة آن كشتي بسازد. پس جبرئيل بر او نازل شد و به او شكل كشتي را نشان داد و با او تابوتي بود كه در آن بيست و نه هزار ميخ قرار داشت. پس تمامي ميخ ها را به كشتي كوبيد تا اينكه فقط پنج ميخ باقي ماند. پس وقتي به يكي از آن ميخ ها دست زد ناگهان آن ميخ در دستش درخشيد و نوري همانند نور ستارگان آسمان از آن برخاست. حضرت نوح از اين واقعه تعجّب كرد. به ارادة خداوند آن ميخ به سخن آمد و به طور فصيح و بليغ گفت: من به اسم محمّد بن عبدالله مي باشم.

سپس جبرئيل نازل شد. حضرت نوح به او گفت: اي جبرئيل! اين چگونه ميخي است كه من مانند آن نديده ام؟

جبرئيل گفت: اين به اسم بهترين خلائق از اوّلين تا آخرين آنها، محمّد بن عبدالله مي باشد. اين ميخ را به سمت راست جلوي كشتي بكوبان.

سپس حضرت نوح به ميخ دوّم دست زد پس آن هم درخشيد و نوري از آن ساطع گرديد. نوح گفت: اي جبرئيل اين ميخ چيست؟

جبرئيل گفت: اين ميخ به اسم برادر و پسر عموي محمّد«صلي الله و عليه و آله و سلّم»، عليّ بي ابيطالب«عليه السلام» است.

حضرت نوح«عليه السلام» آن ميخ را در طرف چپ جلوي كشتي كوباند. سپس به ميخ سوّم دست زد، پس آن هم درخشيد و نوري از آن ساطع شد.جبرئيل گفت: اين ميخ به نام فاطمه«عليها السلام» است. پس حضرت نوح آن را پهلوي ميخ منسوب به پيامبر اكرم كوباند. سپس به ميخ چهارم دست زد، آن ميخ هم نوراني شده و شروع به نور افشاني كرد.

 جبرئيل گفت: اين ميخ به نام حسن«عليه السلام» است. حضرت نوح آن ميخ را كنار ميخ حضرت علي«عليه السلام» كوباند. نوح وقتي به ميخ پنجم دست زد از آن هم نوري ساطع شد و از آن صداي گريه در آمد. نوح به جبرئيل گفت: اي جبرئيل! اين گريه و ناله چيست؟ جبرئيل گفت: اين ميخ حسين بن علي«عليه السلام» سيّد و آقاي شهداء است و اين گريه و ناله، به خاطر كشته شدن صاحب ميخ است. سپس جبرئيل، مصائب امام حسين«عليه السلام» را ذكر كرد و آنها بر قاتلان و ظالمان او لعنت فرستادند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علي  | 

سبز كردن نخل خشكيده و آوردن رطب تازه

سبز كردن نخل خشكيده و آوردن رطب تازه

مي گويند: امام حسن«عليه السلام»در يكي از سفرها كه به عمره مي رفت، مردي از فرزندان زبير كه به امامت آن حضرت اعتقاد داشت، در خدمت آن حضرت بود در يكي از منازل بين راه بر سر آبي فرود آمدند كه نزديك آن آب، درختان خرمايي قرار داشت كه از بي آبي خشك شده بودند. براي امام حسن«عليه السلام» در زير يكي از آن درختان فرشي انداختند. همچنين براي فرزندان زبير در زير درختي ديگر در برابر آن حضرت نيز فرشي انداخته شد.

آن مرد نظر به بالاي درخت افكند و گفت: اگر اين درخت خشك نشده بود از ميوة آن مي خورديم.امام حسن«عليه السلام» فرمود: رطب ميل داري؟ او گفت: بلي.

پس امام حسن«عليه السلام» دست به سوي آسمان بلند كرد و دعائي خواند كه آن مرد نفهميد. ناگهان آن درخت به اعجاز آن حضرت سبز شد و برگ بر آورد و رطب داد. مرد احمقي كه همراه ايشان بود گفت: به خدا سوگند، او جادو كرد.

امام حسن«عليه السلام» فرمود: واي بر تو! اين جادو نيست بلكه حقّ تعالي دعاي فرزند پيغمبر خود را مستجاب كرد.سپس به قدري از آن درخت رطب چيدند كه اهل قافله را كفايت كرد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علي  | 

فرستادن غذا از طرف خداوند

فرستادن غذا از طرف خداوند

روزي حضرت اميرالمؤمنين«عليه السلام» به حضرت فاطمه«عليها السلام» گفت: آيا نزد تو طعامي هست كه صبحانه بخورم؟

حضرت فاطمه «عليها السلام» گفت: به حقّ آن خداوندي كه پدرم را به پيغمبري و تو را به وصيّ بودن گرامي داشته است، در اين بامداد هيچ طعامي نزد من نيست كه براي تو حاضر كنم. دو روز بود كه به غير آنچه نزد تو مي آوردم طعامي نداشتم. حضرت فرمود: اي فاطمه! چرا در اين دو روز مرا خبر نكردي؟

فاطمه«عليها السلام» گفت: اي ابو الحسن! من از خداي خود شرم مي كنم كه بر تو چيزي را تكليف كنم كه قادر بر آن نيستي.

حضرت اميرالمؤمنين«عليه السلام» از خانه بيرون آمد با اهتمام تمام، و توكّل عظيم به خداوند خود، يك دينار قرض كرد و خواست كه براي خانواده اش طعامي بگيرد. ناگاه در راه مقداد را ملاقات كرد. آن روز بسيار گرم بود و حرارت آفتاب كه از بالاي سر و از زير پا، او را فرا گرفته بود، حالش را تغيير داده بود. وقتي حضرت او را در آن وقت با آن حال مشاهده كرد فرمود: اي مقداد! در اين ساعت گرم براي چه از خانه بيرون آمده اي؟

مقداد گفت: اي ابو الحسن! از من در گذر و سؤال نكن. حضرت فرمود: اي برادر! جايز نيست كه تا از حالت با خبر نشده ام از تو در گذرم. باز مقداد خودداري كرد و حضرت اصرار بيشتري نمود.

مقداد گفت: به حقّ آن خداوندي كه محمّد«صلي الله عليه وآله وسلّم» را به پيغمبري گرامي داشته و تو را وصيّ او گردانيده است، از خانه بيرون نيامده ام مگر از شدّت گرسنگي و عيال خود را در خانه گرسنه گذاشته ام، وقتي صداي گريه ايشان را شنيدم تاب نياوردم و با اين حال از خانه بيرون آمدم.

وقتي حضرت بر حال مقداد مطّلع گرديد اشك از ديدگان مباركش فرو ريخت و آنقدر گريست كه محاسن مباركش تر شد. سپس فرمود: سوگند ياد مي كنم به آن خداوندي كه تو به او سوگند ياد كردي، من نيز براي همين كار از خانه بيرون آمده ام و يك دينار قرض كرده ام ولي حالا من ايثار مي كنم. پس دينار را به مقداد داد و به خانه نرفت بلكه به مسجد آمد و نماز ظهر و عصر و مغرب را با رسول خدا«صلي الله عليه وآله وسلّم» اداء نمود.

وقتي حضرت رسول اكرم«صلي الله عليه وآله وسلّم» از نماز فارغ شد، از كنار امير المؤمنين«عليه السلام» كه در صف اوّل نشسته بود عبور كرد و اشاره نمود كه برخيز. حضرت علي«عليه السلام» برخاست و به دنبال رسول خدا«صلي الله عليه وآله وسلّم» روان شد و در درگاه مسجد به آن حضرت رسيد و سلام كرد. آن حضرت جواب سلام داد و فرمود: يا علي، آيا طعامي داري كه ما امشب تناول كنيم؟ اميرالمؤمنين«عليه السلام» از شرم ساكت شد و جوابي نفرمود.

رسول خدا«صلي الله عليه وآله وسلّم» وقتي او را ساكت ديد فرمود: اي ابوالحسن!چرا جواب نمي گويي؟ يا بگو نه، تا من برگردم يا بگو آري تا بيايم. حضرت علي«عليه السلام» گفت: اي رسول خدا! از شرم نمي توانم جواب بگويم.

حضرت رسول«صلي الله و عليه و آله و سلم» دست او را گرفت و با يكديگر روانه شدند تا به خانه رسيدند.

حضرت فاطمه«عليها السلام» در جاي نماز خود نشسته و نمازش را تمام كرده بود. در پشت سر حضرت فاطمه«عليها السلام» كاسه اي قرار داشت كه مملوّ از طعام بود و بخار از سر آن بر مي خاست.

فاطمه«عليها السلام» وقتي صداي حضرت رسول«صلي الله عليه و آله و سلّم» را شنيد، از جايگاه نماز خود بيرون آمد و بر آن حضرت سلام كرد. آن حضرت، جواب سلام او را داد و دست مباركش را بر سر او كشيد و فرمود: اي دختر! خدا تو را رحمت كند! در چه حالي روز را به سر برده اي؟

فاطمه«عليها السلام»گفت: به خير و خوبي.

رسول اكرم«صلي الله و عليه و آله و سلّم» فرمود: طعامي براي ما بياور كه تناول كنيم. خدا تو را رحمت كند كه كرده است.

پس فاطمه«عليها السلام» آن كاسه را برداشت و نزد رسول خدا و اميرالمؤمنين«عليه السلام» گذاشت.

وقتي حضرت علي«عليه السلام» آن غذا را مشاهده نمود از روي تعجّب به فاطمه«عليها السلام» نگريست و گفت: از آن تعجّب مي كنم كه امروز سوگند ياد كردي كه دو روز است طعام نخورده ام و هيچ غذايي در خانه ندارم و اكنون چنين طعامي نزد من آورده اي. اي فاطمه! اين طعام را از كجا آورده اي كه طعامي با اين رنگ و بو نديده ام و طعامي بهتر از اين نخورده ام؟

حضرت رسول«صلي الله و عليه و آله و سلّم» دست مبارك خود را ميان دو كتف علي«عليه السلام» گذاشت و از روي لطف فشرد و فرمود: اي علي! اين بدلِ دينار تو است كه به مقداد دادي و اين طعام، جزاي دينار تو از جانب خداست و خداوند هر كه را بخواهد بدون حساب روزي مي دهد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علي  | 

ارتباط جوان يهودي با پدر فوت شده

ارتباط جوان يهودي با پدر فوت شده

روزي يك جوان يهودي پيش ابوبكر آمد و گفت:«السلام عليك يا ابابكر»، مردم به او حمله كردند و گفتند: چرا به او اميرالمؤمنين نگفتي؟!

جوان يهودي به ابوبكر گفت: پدرم بر دين يهود مرده و مال و اموال زيادي به جاي گذاشته است، ولي ما جاي آنها را نمي دانيم. اگر جاي آنها را به من بگوئي، من مسلمان شده و غلامت مي شوم و يك سوّم مالم را نيز به تو مي دهم و يك سوّم را به مهاجرين و انصار مي بخشم و يك سوّم ديگر را خودم بر مي دارم. ابوبكر گفت: اي خبيث! جز خدا هيچ كس از غيب خبر ندارد. جوان يهودي پيش عمر رفت و گفت: پيش ابوبكر رفتم و سؤالي از او كردم ولي نتوانست به من جواب بدهد. اكنون آن سؤال از تو مي پرسم و بعد جريان را تعريف كرد.

عمر نيز گفت: غير از خدا كسي از غيب خبر ندارد.

سر انجام جوان يهودي پيش حضرت علي«عليه السلام» رفت و گفت: «السّلام عليك يا اميرالمؤمنين» و اين جمله را طوري گفت كه ابوبكر و عمر نيز شنيدند. مردم گفتند: چرا بر علي همچون ابوبكر سلام نمي كني؟!مگر نمي داني كه ابوبكر خليفه است؟!

او گفت: به خدا سوگند در تورات اسم او را اينگونه ديده ام.

حضرت علي«عليه السلام» فرمود: چه مي خواهي؟!

او گفت: پدرم بر دين يهود مرده و اموال زيادي را باقي گذاشته، ولي جاي آن اموال را به ما نگفته است. اگر راه به دست آوردن آنها را به من بگوئيد، به دست شما مسلمان مي شوم. حضرت فرمود: آيا بر آنچه گفتي پايبند هستي؟

او گفت: بله، خدا و ملائكه و تمام جمع حاضر را گواه مي گيرم.

سپس حضرت به جوان يهودي فرمود: آيا مي تواني بنويسي؟جوان يهودي گفت: بله، مي توانم.

حضرت فرمود: ورقهايي را با خودت بردار و به طرف يمن برو. وقتي كه رسيدي به كمك راهنمايي اهالي آنجا، به صحراي برهوت برو و هنگام غروب آفتاب در آنجا بنشين. كلاغهايي مي آيند كه منقارهايشان سياه رنگ است و در حالي كه سر و صدا مي كنند به دنبال آب مي روند. وقتي كه آنها را ديدي اسم پدرت را ببر و بگو: من فرستادة وصيّ محمّد هستم، با من سخن بگو. در اين حال، پدرت جوابت را مي دهد. بعد، تو از مال و اموال گمشده سؤال كن كه او هم جايش را مي گويد و هر چه گفت آن را بنويس. وقتي كه به خيبر برگشتي به هر چيزي كه در آن نوشته بودي عمل كن.

جوان يهودي رفت تا اينكه به يمن رسيد و در جايي كه حضرت امر كرده بود نشست و طبق فرمايش حضرت كلاغهايي آمدند در حالي كه سر و صدا مي كردند. در اين هنگام او اسم پدرش را صدا زد. ناگهان پدرش جواب داد و گفت: واي بر تو! اينجا يكي از مكان هاي اهل جهنّم است چرا به اينجا آمده اي؟!

جوان گفت: آمده ام تا از تو بپرسم كه اموال را كجا مخفي كرده اي؟

پدرش هم آدرس جايي كه اموال را مخفي كرده بود را به او گفت كه آن را در فلان باغ، در فلان مكان در فلان ديوار مخفي كرده ام.

پس جوان، آدرس آن مكان مورد نظر را نوشت. آنگاه پدرش گفت: واي بر تو! از محمّد پيروي كن. جوان يهودي هم به خيبر آمد و در جاي مورد نظر، مال و اموال به جا مانده از پدرش كه در ظرفهايي از طلا و نقره بود را پيدا كرد و به كمك غلامانش آن را بيرون آورد. سپس آنها را بار الاغ كردند و خدمت حضرت علي«عليه السلام» آوردند. جوان يهودي شهادتين را ادا كرد و مسلمان شد و گفت: به درستيكه تو جانشين محمّد هستي و به حق، اميرالمؤمنين مي باشي چنانچه اينگونه ناميده شده اي، اين مال و اموال را در جايي كه خدا به تو دستور داده است مصرف كن.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علي  | 

خارج كردن صد شتر از داخل سنگ

خارج كردن صد شتر از داخل سنگ

عدّه اي مسيحي نزد پيامبر اكرم«صلي الله عليه وآله وسلّم» آمدند و گفتند: ما تمام خويشاوندان و اهل و قبيلة‌ خود را مي آوريم. اگر تو توانستي صد شتر بچّه دار به ما بدهي، ما به تو ايمان مي آوريم!. پيامبر اكرم«صلي الله عليه وآله وسلّم» نيز تعهّد كرد كه صد شتر به آنها بدهد.

آنها نيز به ديار خود بازگشتند تا اهل و قبيلة خود را بياورند، ولي وقتي بازگشتند پيامبر اكرم«صلي الله عليه وآله وسلّم» رحلت فرموده بود. به آنها گفتند كه: رسول خدا«صلي الله عليه وآله وسلّم» از دنيا رفته است. آنها گفتند: ما در كتب خود خوانده ايم كه هر پيامبري جانشيني دارد، جانشين پيامبر شما چه كسي است؟ مردم، ابوبكر را نشان دادند. پس آنها پيش ابوبكر رفتند و گفتند: تعهّد پيامبر را ادا نما.

ابوبكر گفت: پيامبر چه تعهّدي به شما داد؟

آنها گفتند: پيامبر با ما تعهّد نمود كه صد شتر بچّه دار را كه تمامشان سياه باشند به ما بدهد. ابوبكر گفت: آنچه رسول خدا«صلي الله عليه وآله وسلّم» بر جاي گذاشته به اندازة طلب شما نيست. در اين هنگام آنها به زبان خودشان به يكديگر گفتند: دين محمّد، باطل است.

سلمان كه در آنجا حاضر بود و زبان آنها را مي فهميد، به آنها گفت: با من بياييد تا جانشين واقعي رسول خدا«صلي الله عليه وآله وسلّم» را به شما نشان بدهم. در اين هنگام حضرت علي«عليه السلام» وارد مسجد شد و سلمان آنها را پيش حضرت برد. آنها خطاب به امير المؤمنين«عليه السلام» گفتند: پيامبر شما تعهّد كرده بود كه صد شتر بچّه دار با موهاي سياه به ما بدهد. علي«عليه السلام» فرمود: آيا در اين صورت ايمان مي آوريد؟ آنها گفتند: بله! ايمان مي آوريم.

حضرت فرداي آن روز آنها را به جايي به نام جبّانه برد. وقتي كه به آنجا رسيدند، علي«عليه السلام» دو ركعت نماز به جاي آورد و دعا كرد. سپس با چوبدستي رسول خدا«صلي الله عليه وآله وسلّم» به سنگي زد. ناگهان از آن سنگ، صدايي مثل نالة شتر حامله اي شنيده شد. بعد آن سنگ، شكافته شد و سر شتري كه با افسار بود از آن بيرون آمد.

با مشاهدة اين معجزة شگفت انگيز، تمام آن مسيحيان مسلمان شده و ايمان آوردند. سپس گفتند: «ناقة صالح» يكي بود به خاطر از بين رفتن آن، تمام قوم صالح دچار عذاب شدند. اي امير المؤمنين! دعا كن تا اينها به جاي خود باز گردند تا باعث هلاكت امّت محمّد«صلي الله عليه وآله وسلّم» نشوند. پس حضرت دعا فرمود و آن شترها از جايي كه بيرون آمده بودند، وارد شده و غيب شدند.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط علي  | 

گفتگوي آهو با پيامبر

گفتگوي آهو با پيامبر«صلي الله عليه وآله وسلّم»

روزي حضرت رسول اكرم«صلي الله عليه وآله وسلّم» در صحرائي راه مي رفت، ناگاه شنيد كه منادي ندا مي كند: اي رسول خدا، حضرت نظر كرد و آهوئي را ديد كه بسته اند. آهو گفت: اين شخص مرا شكار كرده است و من دو طفل در اين كوه دارم، از او بخواه كه مرا رها كند كه بروم و آنها را شير بدهم و برگردم.

حضرت فرمود:آيا باز خواهي گشت؟

آهو گفت: اگر باز نگردم خدا مرا عذاب كند. پس حضرت آن را رها كرد و آهو مي دويد و مي گفت: اشهد ان لا اله الّا الله و انّك رسول الله. يعني: شهادت مي دهم كه نيست معبودي جز خدا و به درستي كه تو رسول خدا هستي. و چون آهو به نزد فرزندان خود رفت و قصّة خود را براي ايشان نقل كرد، آنها گفتند: حضرت رسول«صلي الله عليه وآله وسلّم» ضامن تو گرديده و منتظر است، ما شير نمي خوريم تا به خدمت آن حضرت برويم. پس به خدمت پيامبر اكرم«صلي الله عليه وآله وسلّم» شتافتند و آن حضرت را ثنا مي گفتند و صورتهاي خود را بر پاي پيامبر«صلي الله عليه وآله وسلّم» مي ماليدند. پس آن يهودي گريست و مسلمان شد و گفت: آهو را رها كردم و در آن موضع مسجدي بنا كردند و حضرت زنجيري در گردن آن آهوها براي نشانه بست و فرمود كه: گوشت شما را بر صيّادان حرام كردم.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط علي  | 

فقط به خاطر تو

سلام

1- سه مرتبه هنگام صبح و سه مرتبه هنگام مغرب(شب) این دعاء رو بخون:

«اللَّهُمَّ اجْعَلْنِي فِي دِرْعِكَ الْحَصِينَةِ الَّتِي تَجْعَلُ فِيهَا مَنْ تُرِيدُ».

2- بعد از نماز مغرب و نماز صبح هفت بار اینو بخون:

 «بسم اللَّه الرحمن الرحيم لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا باللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيم‏»

3- از خونه هم که میری بیرون، حتما بسم الله بگو و توکل کن به خدای مهربونت.

۴-بعد از نماز صبح هم یازده مرتبه سوره قل هو الله فراموشت نشه.

خداوندا دستانم خالي اند و دلم غرق در آمال، يا به قدرت بيکرانت دستانم را توانا گردان يا دلم را از آرزوهاي دست نيافتي خالي کن .

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علي  | 

آيا فکر گناه هم گناه و حرامه؟

آيا فکر گناه هم گناه و حرامه؟

فكر گناه تا وقتي تحقق پيدا نکنه و به عمل حرامى منجر نشه، از نظر شرعي حرام نيست و شخص، گناهکار محسوب نميشه و مجازاتي هم نداره. امّا فکر گناه تأثيرات بدي داره و موجب تيرگي قلب و فکر مي‌‌شه. بايد بدونيم كه شيطان با همين انحرافات كوچك، انسان رو به تباهى مى‏كشونه.

فكر گناه، گناه نيست ولى ممكنه زمينه و مقدمه گناه رو ايجاد کنه و باعث سلب توفيق بشه (همان طور كه دود چيزى رو نمى‏سوزونه ولى حتماً در و ديوارو سياه مى‏كنه). ترك زمينه گناه هم سهم مهمي در ترك فكر گناه داره. واسه همينه هر چي بيشتر و دقيقتر زمينه ترک گناه فراهم بشه، فكر گناه هم كمتر به سراغ ما مياد.

اين فكر گناهه كه ميلش رو در انسان و بعد از ميل، قصد اون رو ايجاد ميکنه، بعدش هم خودش مياد. قطعاً تا ميل به كارى نباشه انسان اونو انجام نميده.

امام صادق(ع) از حضرت عيسي روايت کرده که به حواريّونش گفت: کسي که فکر گناه کنه، مثل کسيه که در کاخ قشنگ آتش روشن کنه و معلومه که دودش قشنگي کاخ رو خراب ميکنه، حتي اگه کاخ آتيش نگيره.در کلام ديگري هم فرمود: کسي که زياد درباره لذات مادي و شهوت فکر کنه، حتماً يه روز زمين ميخوره.

حضرت آدم گفت: خدايا، شيطان رو مثل خوني که تو رگا جاريه، به من مسلّط کردي، پس براي منم يه چيزي در مقابلش بذار. خداوند فرمود: براي تو هم اينو گذاشتم که هر کدوم از فرزندات اگه فکر گناه و قصد اونو داشته باشند، براش نمي نويسم اگه اونو انجام داد، گناهش ثبت ميشه. اما اگه نيت کار خيري رو داشت، اگرم انجام نده، براش ثواب نوشته ميشه. امام علي(ع) فرمود: به فکر فرو رفتن مردم در مورد چيزي، ابتداي انجام دادن اونه.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علي  | 

پنج فرمول استجابت دعا

 پنج فرمول استجابت دعا                                                      

1- هميشه با حال يقين دعا کنيد، چون خداي متعال هر دعاي خوبي را مستجاب مي کند، البته اگر به صلاح شما باشد نقدي پرداخت مي كند، وگرنه در حساب شما واريز مي کند و در روزي که به مصلحت شما باشد، آن را به شما پرداخت مي نمايد.

در روايت است که روز قيامت بنده مي بيند نعمت هاي زيادي برايش آمده که او در قبال آنها عملي انجام نداده و هنگامي که مي پرسد: اين نعمت ها براي چيست؟ در پاسخ مي شنود: اينها براي دعاهايي است که در دنيا نمودي و ما به خاطر مصلحت يا حکمت آنها را اجابت ننموديم ولي اين جا عوض آن دعاها به تو نعمت داديم و انسان آرزو مي کند که اي کاش خداوند هيچ يک از دعاهايش را در دنيا برآورده نمي نمود و همه را براي اين جا مي گذاشت.

2- هنگام نزول رحمت الهي يا زير گنبد مطهر امامان معصوم بهترين جا براي دعاست.

3- دعاهاي خود را در صلوات بپيچيد، چون روايت است که صلوات دعاي مقبول است و خداوند حيا مي کند که اول و آخر دعايي را قبول ولي وسط آن را رد نمايد.

4- قبل از دعا پاک شويد، يعني با گفتن «اَسْتَغْفِرُاللهَ رَبِّي وَ أتوبُ اِلَيْهِ» از خداوند طلب پاکي کنيد و کسي که توبه کند مثل کسي است که هيچ گناهي نکرده است و خداوند تقاضاي پاکان را بهتر اجابت مي نمايد.

5- هنگام دعا دستان خود را رو به آسمان بلند کنيد و يا در حال سجده دعا نماييد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علي  |